تبلیغات
H O S H I D A R M A H - کوزه نامه خیام

H O S H I D A R M A H

هوشیدرماه

نسخۀ صادق هدایت:

1

زان کوزۀ می که نیست در وی ضرری

پـر کن قدحی بخور، بمن ده دگری

زان پیشـتر ای پـسر که در رهگـذری

خـاک من و تو کوزه کند کـوزه گری.

2

بـر کوزه گـری پریر کـردم گـذری

از خاک همی نمود هر دم هنری

من دیدم اگر ندید هر بی بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه گری.

3

هـان کوزه گـرا بپای اگـر  هشیـاری

تـا چند کنی بر گل مردم خواری؟

انگشت فـریدون و کـف کیـخسرو

بر چرخ نهاده ای، چه می پنداری؟

4

در کـارگه کـوزه گری کـردم رای

بـر پلۀ چـرخ دیـدم استاد بپای

می کرد دلیر کوزه را دستۀ و سر

از کـلۀ پـادشاه و از دست گـدای.

5

این کوزه چو من عاشق و زاری بوده است

در  بـند سر ِ زلـف نگـاری  بـوده است

ایـن دسته کـه بر گردن او می بینـی :

دستـی است که بر گردن یاری بوده است.

6

در کـارگـه کـوزه گـری بـودم دوش

دیـدم دو هـزارکـوزه گـویای خموش

هـر یک بـزبان حـال بـا من گفتند:

« کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟ »

7

لب بـر لب کـوزه بـردم از غـایت آز

تـا زو طلبـم واسطـۀ عمـر دراز

لب بر لب من نـهاد و می گفت بر از :

می خور، که بدین جهان نمی آیی باز !

8

جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بـوسۀ مـهر بـر جبین می زندش

ایـن کـوزه گـر دهـر چنین جـام لطیف

می سازد و بـاز بـر زمین مــی زندش.

 

نسخۀ فروغی - غنی:

 

1

بــر خیـز بتـا ، بیـار بهـر دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یـک کـوزه  شراب تـا  بـهم نـوش کنیم

زان پـیش کـه کـوزه هـا کنند از گــل ما

2

این کوزه چو من عاشق و زاری بوده است

در بـند سرِ زلـف نـگاری  بـوده است

ایـن دستـه کـه بـر گـردن او مـی بینی

دستــی است که بر گردن یاری بوده است

3

ایـن کـوزه که آبخـوارۀ  مـزدوری است

از دیـدۀ شاهــی و دل دستـوری است

هر کاسۀ می که بر کف مخموری است

از عـاض مستـی و لـب مستـوری است

4

دی کـوزه گـری بـدیـدم انـدر بـازار

بر پاره گلــی لگد همــی زد بسیار

وآن گل به زبان حال با او می گفت:

من همچـو تـو بـوده ام مرا نیکو دار !

5

در کـارگه کـوزه گـری رفتم دوش

دیدم دو هزار کـوزه گویا و خموش

نـا گـاه یکی کوزه بـرآورد خروش :

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

6

تـا چـند اسیر عقـل هر روزه شویم ؟

در دهر چه صدساله، چه یکروزه شویم

در دِه تـو به کاسه می از آن پیش که ما

در کـارگه کوزه گـران کـوزه شویم

7

در کـارگه کـوزه گـری کردم رای

در پایۀ چرخ دیدم استاد به پای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کلّۀ پـادشاه و از دست گـدای

8

زآن کوزۀ می که نیست در وی ضرری

پر کن قدحی، بخور، به من دِه دگری

زآن پیشتر ای صنـم کـه در رهـگذری

خـاک من و تـو کـوزه کند کـوزه گری

9

از کوزه گری کوزه خـریدم بـاری

آن کوزه سخن گفت زهر اسراری :

شاهــی بودم که جـام زرّینم بود

اکـنون شده ام کـوزۀ هـر خمّاری

10

هـان کـوزه گـرا بپای اگر هشیاری

تا چند کنی بر گل مـردم خـواری ؟

انـگشت فـریدون و کـف کیـخسرو

بر چرخ نهاده ای، چه می پنداری ؟

 

نسخۀ دشتی:

 

1

بــر خیـز  بتـا ، بیـا برای دل ما

حل کـن بـه جمال خویشتن مشکل ما

یـک کـوزه  مــی  بیـار  تـا نـوش کنیم

زان پـیش کـه کـوزه هـا کنند از گــل ما

2

این کوزه چو من عاشق و زاری بوده است

در  بـند سـرِ زلـف نـگـاری  بـوده است

ایـن دستـه کـه بـر گـردن وی مـی بینی

دستــی است که در گردن یاری بوده است

3

لب بـر لب کـوزه بردم از غایت راز

تـا زو  طلبم  واسطـۀ عمـر دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز:

عمری چو تو بوده ام دمی با من ساز

4

ای پیـر خـردمند ، پـگه تـر بـرخیز

وآن کـودک خـاک بیـز را بنـگر تیـز

پندش ده و گو که: نرم نرمک می بیز

مغـز سـر کیقبـاد  و  چـشم پـرویـز

5

در کـارگه کـوزه گـران رفتم دوش

دیدم دو هزار کـوزه گویا ی خموش

این کوزه بدان کوزه همی گفت به جوش:

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

6

در کـارگه کـوزه گـری کردم رای

در پایۀ چرخ دیدم استاد به پای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کلّۀ پـادشاه و از دست گـدای

7

از کوزه گری کوزه خـریدم بـاری

آن کوزه سخن گفت زهر اسراری :

شاهــی بودم که جـام زرّینم بود

اکـنون شده ام کـوزۀ هـر خمّاری